|
فقط داستان
|
|
|
|
||||
|
از هر فرصتي استفاده مي كرد تا پوتين هايش را درآورد.اما مگر ميشد؟ در هنگام انجام وظيفه درآوردن پوتين ممنوع بود. چه قانون خوبي! هر بار كه پوتين هايش را در مي آورد به خوبي اين قانون بيشتر پي مي برديم. ما سه نفر بوديم و هميشه با هم. در فرار. در سنگر و او هميشه از پوتين هايش ناراضي بود.پوتينهايش تنگ بود. تا اينكه آنروز رسيد. ما سه نفر نشسته بوديم و به تنه درختي تكيه داده بوديم. او وسط ما نشسته بود. منتظر دستور فرمانده بوديم . حمله يا فرار! فرقي نمي كرد. صدايي نبود. ناگهان نارنجكي جلوي پاي ما افتاد. هر سه خواستيم كه از جا بپريم. ما دو نفر كه در دوطرف او نشسته بوديم برخاستيم اما او در زير فشار دستان ما به زمين چسبيده بود. نارنچك جلوي پاي او افتاد، ما سه قدم به عقب رفتيم. اما او فرصت برخاستن نداشت و نارنجك جلوي پاي او منفجر شد.آن نارنجك آخرين نارنجكي بود كه در آن جنگ منفجر شد. بعد از آن آتش بس اعلام شد و تمام نارنجكها را براي جنگهاي بعدي نگه داشتند. سراسر بدن او پر از سوراخ شد. پوتينهايش هم انگار از تنگي منفجر شده بودند. دكتر بيمارستان صحرايي كه تا آنروز كلي دست و پا قطع كرده بود پاي او را هم قطع كرد. سالها بعد اورا ديدم . راضي به نظر ميرسيد، خيلي هم راضي، چون ديگر كفشي نبود كه پاهايش را آزار بدهد و پايي نبود كه به كفش احتياج داشته باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:49 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نقاش به نقاشي اش نگاه مي كرد. اين نقاشي را از روي عكسي كشيده بود كه شهردار به او داده بود. نقاشي دقيقا شبيه عكس بود. تصوير تمام قد يك سردار جنگي جوان، در حالي كه لباس نظامي بر تنش بود و نشانها و مدال هايي كه بر سينه اش برق مي زد. اين نقاشي را به افتخار ورود شاه به شهر كوچكشان كشيده بود. اين تصوير جواني شاه سرزمينش بود. اما شاه پس از ورود به شهر و ديدن اين نقاشي عصباني شده بود. ساعتها بود كه در اتاقش روبروي نقاشي نشسته بود و حالا نقاش را خواسته بود. نقاش پشت سر شاه ايستاده بود و به نقاشي اش نگاه مي كرد.نقاش فكر كرد كه پادشاه حضور او را از ياد برده است. شاه پير ناگهان فرياد زد : احمق اين نقاشي را از روي چي كشيدي؟ لرزه بر اندام نقاش افتاد و توضيح داد كه از روي عكسي كه شهردار به اوداده بود اين نقاشي را كشيده است. شاه فرياد زد: بگو خنجرم را بياورند... نقاش به نقاشي اش نگاه كرد و از حال رفت. فردا صبح نقاش شنيد كه شاه و همراهانش شهر را ترك كرده اند. مقصد آنها شهر ديگري بود و شهر كوچك نقاش بر سر راه آنها بود.شهردار را به زندان انداخته بودند اما با نقاش كاري نداشتند. بوم نقاشي پاره شده،هنوز در بهترين اتاق شهرداري قرارداشت. اتاقي كه شاه آن شب را در آنجا گذرانيده بود. نقاشي در سمت چپ سينه سردار جوان نقاشي شده پاره شده بود. جايي كه نقاش تصوير مدالها و نشانهايي را كشيده بود كه پادشاه پير در آن زمان كه سردار لشگر پادشاه قبلي بود از آن پادشاه گرفته بود، درست قبل از آنكه او را به قتل برساند تا جاي او را بگيرد. شهردار جديد نمي خواست اين نقاشي را كه سمت چپ سينه اش خالي بود نگه دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می د انست که تنهاست. دسته چمدانش را فشرد. یک چمدان پر از کتاب.مجموعه فرهنگ لغت دهخدا. کتاب های کوچه شاملو. کارنامه سپنج . مجموعه داستانهای صادق هدایت. جنس دوم سیمون دوبوار.... زن در این سفر تنها بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:30 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز اول: راستش طاقت دیدن گربه مرده هارو ندارم. روز چندم:وحشتناک بود سه نفر کنار خیابون بالایی دراز به دراز افتاده بودند. روز بعد: امروز ازخیابون بالایی که رد شدم یاد اون سه نفر افتادم . دیگه از اون خیابون نمی رم. چند روز بعد: واقعا نمی دونم آیا خیابونی هم مونده که توش مرده ای ندیده باشم . از کدوم خیابون باید عبور کرد؟ خسته شدم.....زنگ زدن باید برم درو باز کنم... روزهای بعد ...... روز شنبه: دفتر خاطرات مقتول ضمیمه پرونده شد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:52 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- من يك قاتل پولي هستم ولي شغلم را دوست ندارم.البته فكر نكنيد از سر بي دردي قاتل شده ام. من دوست داشتم كه يك قاتل باشم اما بدون هيچ چشمداشتي و اگر هم پول مي گيرم بدون هيچ قتلي و چون به پول احتياج دارم راه دوم را انتخاب كردم. 2- ديروز سفارش يك قتل را گرفتم به قيمت 1000 چوب 3- قرباني را پيدا كردم مردي سياهپوش بود به او نزديك شدم و گفتم: ببخشيد آقا من قرار است شما را بكشم. اما پيشنهادي دارم ممكن است اين 500 تا را بگيريد و زحمت اينكار را خودتان بكشيد 4- قرباني با تعجب پاسخ داد : يعني خودم خودم را بكشم؟ 5- البته منظور من اين نبود به او گفتم : نه مي توني نكشي فقط يه طوري زندگي كن كه انگار مرده اي من به خاطر اينكار نصف دتمزدم را به تو داده ام 6- قرباني كمي فكر كرد و بعد با عصبانيت گفت" تو 1000 تا گرفته اي كه يه نفرو بكشي و با 500 تا انتظار داري كه من طوري زندگي كنم كه انگار مرده ام 7- از او پرسيدم چقدر م يخواهي؟ 8- جواب داد : 100 هزار تا 9- و من مجبور شدم فقط مجبور شدم كه اورا بكشم!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:33 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- كلاس دوم يا سوم دبستان بودم كه با شب يلدا رو درك كردم و فكر ميكردم كه شب يلدا ادم بيشتر هم مي خوابه و صبح راحتتر بيدار ميشه. 2- سالهاي 58 – 59 اگه يادتون باشه برنامه هاي تلويزيون از بعد از ظهر شروع مي شد من از كودكستان كه برمي گشتم سريع مي رفتم پاي تلويزيون و منتظر شروع برنامه كودك ميشدم.شروع برنامه ها با قرآن بود و شخصي كه قرآن مي خوند رو هم نشون مي دادن من فكر مي كردم كه اون شخصي كه داره قرآن مي خونه خداست و تو دلم ازش مي خواستم كه زودتر قرآنو بخونه تا برنامه كودك شروع بشه ! 3- تا سه سالگي شيشه مي خوردم و به هيچ طريقي نتونسته بودن شيشه رو ازم بگيرن تا اينكه منو مي برن باغ وحش و پدر بزرگم مي گه كه شيشتو بده به فيلا تا اونا هم بخورن شيشه مو مي دم به فيلها و به اين ترتيب شيشه رو ترك كردم ( اينو خودم يادمه كه شيشه مو دادم به فيلهايي كه تو قفسهاي بزرگ پر از كاه زندوني بودن) ميگن از اون به بعد هر موقع كه هوس شيشه مي كردم مي گفتن كه شيشتو به فيلا دادي و همين منو قانع ميكرده. 4- بچه كه بودم پدرم آهنگ الهه ي ناز رو برام مي خوند و چون اسمم مهنازه فكر ميكردم اين آهنگو براي من خودشون گفتن و مخصوص منه اولين بار كه اصل آهنگو شنيدم دچار ياس فلسفي شدم. 5- چند وقت پيش رفته بوديم كوهرنگ جهت ايرانگردي وسطاي تابستون بود و همه جا سرسبز ولي قله كوهها پر از برف بودن چون شهر روي كوهپايه بنا شده قله كوه خيلي نزديك به نظر ميرسيد هوا هم گرم بود و ديدن برفا وسط اين گرما و توي هواي تابستوني اصلا آدمو ياد برف نمي ندازه باور كننين كه بيشتر شبيه به نمك بودن تا برف ! 6- بچه كه بودم وسط گلدونا دنبال آدم كوچولو هاي لي لي پيتي كارتون گاليور مي گشتم!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:17 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
كتاب£
كلمه ها به دنبال هم مي دويدند.« او » به دنبال « برخاست»، « و » تا اين كه رسيدند به « گفت»«:» [بايد حرفي زد!] اما «او» چيزي نگفت…: هياهوي كلمه هاي پشت دو نقطه «:» تا آخر كتاب هم شنيده مي شد. كتاب را بستند و سكوت همه جا را فرا گرفت.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 13:58 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مردي كه رفتÛ سه خط مانده به آخر داستان مرد سرش را از كتاب بيرون آورد . نفسي كشيد. دست و پايش را از لابلاي كلمه ها بيرون آورد و از كتاب بيرون پريد. به خودش كه آمد ديد قرمز شده است ، يك قدم كه برداشت نارنجي شد ، جلوتر كه رفت افتاد درون حوضچه اي آبي . دست و پا زد. در حال غرق شدن بود كه يك قلم مو او را برد و … به يك ابر خاكستري چسباند. ابر باريد. مرد از بوم افتاد. به هوش كه آمد يك نردبان پيدا كرد و به كتاب برگشت و داستان را دوباره آغاز كرد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:56 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من و تو ، او و او ¯ ¯¯®¯
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:53 توسط مرغ ماهی خوار
|
|
|||||
|
|||||